|
به سوی خدا عاشقی تنها به خداوند چه زیباست
| ||||||||||
|
بنام خدا
هرگز از آنچه سرنوشت برایم رقم زده است بیمناک نخواهم بود و از آنچه هنوز فرا نرسیده است هراس بدل راه نخواهم داد. می ترسم از آن روزی که بی هدف طی شود و لحظه ای که بیهوده بگذرد ثانبه ها را ارج می نهم که حرمت ثانیه ها ، زنگار آیینه تردید را می زداید می ترسم از آن منی که من را نشناسد
بهزاد منطقی نیا 90/08/04
ماجرای تکاندهنده یک اسیدپاشی+تصاویر
سوختگی دست و صورت "سیما" مادری که چند روز پیش در اردبیل قربانی اسیدپاشی
شد، باعث شده "سما"ی چهار ساله از آغوش گرم مادرش هراس داشته باشد و به
امید بهبود و تجربه دوباره نوازشهای او شبها در خلوت و تاریکی خود برای
مادر درد کشیده اش بی تابی کند. به گزارش مهر، مادر سما کوچولو که خود در آستانه جوانی و 18 سال بیشتر ندارد، چند روز پیش در مراجعه به منزل و پیش چشم ده ها شهروند از سوی یکی از خواستگاران سابق خود قربانی اسیدپاشی شد و هم اکنون در وضعیت وخیمی بسر می برد. در این حادثه مجرم در انظار عمومی و در حالی که برخی از همسایه ها شاهد ماجرا بوده اند، ظرف دو لیتری اسید را بر گردن، دست و سر و صورت "سیما" مادر "سما" خالی می کند. ![]() سیما و دخترش سما این حادثه موجب شده سما دختر کوچکی که به همراه مادر خود قربانی اسیدپاشی شده است، هنوز در شوک حادثه پیش آمده با نگاه منتظر خود جویای پاسخی برای فاجعه ای باشد که خارج از توان و پذیرش ذهن پاک و کودکانه اوست. هنوز با وجود گذشت چندین روز از حادثه اسید پاشی در اردبیل شوک روحی حاصل از آن نه تنها خانواده و فرزند کوچک قربانی را احاطه کرده بلکه لرزه ای بر آرامش و امنیت روحی و روانی شهروندان اردبیلی وارد آورده است. در حادثه اسید پاشی اردبیل علاوه بر سیما و دخترش دو نفر از همسایه ها نیز که برای کمک به آنها تلاش می کردند، دچار سوختگی از ناحیه دست و صورت شده اند.... برای ادامه خبر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
به نام خدایی که قدرت تفکر و تکلم را به من داد ای دوست خوب و با ارزش زندگی من، کجای تا ببینی که این دنیا چگونه کمر نهیف مرا در خود شکست.کجائی که ببینی سکوت با من چه کرد، کجائی تا ببینی غم دوری تو مرا به یکباره ویران کرد. بگو از دورنگی این دنیا که مرا تسخیر خود کرد.ولی باز هم به تو عشق دارم.باز هم دیوانه وار به تو دل دارم.به امیدی که روزی من هم میهمان آن خاک سرد باشم. شاید تو هم انتظارم را می کشی.تمام وجودم اسیر رفاقت و حرفهای توست. به تو که یاد و خاطرت هنوز در لحظه لحظه زندگیم جاودان است. به تو که محبت ، رفاقت ، صمیمیت و متانت را سرمشق بودی. به تو که در عرصه زندگی ناملایمات، تلخیها و سختی ها را بارها تجربه نمودی. به تو که راز داری امین بودی و سنگ صبوری وفادار. به تو که روح لطیف و مناعت طبعش را در بازار مکاره این دنیا دنی به هیچ بهایی نفروخت. (تقدیم به دوست عزیزم مرحوم حمید خرمی آذر) بهزاد منطقی نیا 90/07/20
به نام خالقی که آرزوها را در دل من کاشت
فقط به خاطر تو ، دنیا را عاشق می کنم. غرق شقایق و اقاقیا میکنم. روی تمام خاکهای زمین یاس پرپر می کنم تا تمام عاشقها بوی یاس بهار را بشناسند. به خاطر تو تا آخر دنیا می روم.دل را به جاده می سپارم و دانه دانه ستاره ها را می شمارم. می روم حتی اگر غریب و بی نشان باشم. ای عشق زیبای من... بیا دست در دست هم نهیم و به سرزمینهای دور پرواز کنیم،تا تو را از دوزخ تنهایی برهانم... بیا دیار گلهای جاوید را به تو نشان بدهم.بیا آوای پرندگان آسمانی را با هم بشنویم.دلم می خواهد قدرتی داشتم و می توانستم تمام جویبارهای روان را از آن تو سازم.بیا زمستان را از زندگی ات بزدایم. تو یک عمر در وادی تنهایی و سرگردانی در ظلمت بودی،حالا بیا دستت را به من بده تا همه را فراموش کنی. بهزاد منطقی نیا 90/07/19
آه ای تن خسته من ، تاکی می خواهی با روح ساده من کلنجار بری،تا کی اجازه ابراز احساس درونی را به آن نمی دهی،آیا در تو احساس خستگی نمایان نمی کند. باز سکوت می کنی و هیچ جوابی به سوال من نمی دهی؟ ای روح پاک وجود من تو چه جرمی کردی که اسیر تن پر غرور من شدی،تو چرا باید تاوان این جرمی که من انجام دادم را بدهی.ای خاک چرا روزی به خود جنبیدی تا تن من را با سلیقه خود به مجسمه ای بی روح تبدیل کنی وای روح بی گناه من تو چرا به دستور خالق هستی خود را وارد این خاک سرد کردی؟ شاید تو هم دنباله سر نوشت را گرفتی.ولی افسوس که تو هم در انتخاب خود اشتباه کردی ، همان گونه که امروز از اشتباهات من جراهات زیادی در تو به وجود آمده امروز تو مثل خاک سر شدی و عشقی به خاک در تو ایجاد شده دیگر بر ت اجازه همکاری با احساسات مرا نمیدهت. چرا دیگر در انتخاب آینده مرا یاری نمیکنی....شاید از نظر تو یک اشتباه هرگز دو بار تکرار نمی شود.ولی با این حال تو هنوز هم عاشق من هستی که نمی خواهی از خاک سردی که نشانه وجود من هست جدا شوی.ای روح با احساس من باز سکوت کن ، چرا که من نیز به بازی سکوت تو و تن سردم دیگر عادت کرده ام. از دفتر خاطرات 87/03/01
|
||||||||||
|
[ طراحی : بهزاد منطقی نیا ] [ Weblog Themes By : Behzad Manteghi ]
HoTLoVe | ||||||||||