دوستش دارم........
کنارم نشستی، ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری. نگاهت جای دیگه است.دور ِ دور، خیلی دورتر از من. دلم برات تنگ شده دلم میخواد برام حرف بزنی،دلم میخواد از صدای گرمت، تمام وجودم را پر کنم. اما تو سکوت کردی.چشمات غمگین، نگاهت مهربان، ولی خسته و نگرانه.
میفهمم نازنینم، تمام آنچه را که نمیگی از چشمات میخونم. تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیره قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزنه.دستم را رو سینم میذارم.نمیخوام تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواد بدوم،دور بشم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جام تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهام کف دستم را فشار دادم که تمامش کبود شده.هرروز که بیدار میشم به خودم میگم یعنی امروز آخرین روزیه که تو هستی؟ هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میده. و من دیگه توانش رو ندارم.بفهم نازنینم. بفهم که نمیخوام اینطور دوستم داشته باشی.