![]() |
(تقدیم به دوست عزیزم مرحوم حمید خرمی آذر)
بهزاد منطقی نیا
90/07/20
![]() |
آه ای تن خسته من ، تاکی می خواهی با روح ساده من کلنجار بری،تا کی اجازه ابراز احساس درونی را به آن نمی دهی،آیا در تو احساس خستگی نمایان نمی کند.
باز سکوت می کنی و هیچ جوابی به سوال من نمی دهی؟ ای روح پاک وجود من تو چه جرمی کردی که اسیر تن پر غرور من شدی،تو چرا باید تاوان این جرمی که من انجام دادم را بدهی.ای خاک چرا روزی به خود جنبیدی تا تن من را با سلیقه خود به مجسمه ای بی روح تبدیل کنی وای روح بی گناه من تو چرا به دستور خالق هستی خود را وارد این خاک سرد کردی؟
شاید تو هم دنباله سر نوشت را گرفتی.ولی افسوس که تو هم در انتخاب خود اشتباه کردی ، همان گونه که امروز از اشتباهات من جراهات زیادی در تو به وجود آمده امروز تو مثل خاک سر شدی و عشقی به خاک در تو ایجاد شده دیگر بر ت اجازه همکاری با احساسات مرا نمیدهت.
چرا دیگر در انتخاب آینده مرا یاری نمیکنی....شاید از نظر تو یک اشتباه هرگز دو بار تکرار نمی شود.ولی با این حال تو هنوز هم عاشق من هستی که نمی خواهی از خاک سردی که نشانه وجود من هست جدا شوی.ای روح با احساس من باز سکوت کن ، چرا که من نیز به بازی سکوت تو و تن سردم دیگر عادت کرده ام.
از دفتر خاطرات
87/03/01