![]() |
بنام خدا
می ترسم از آن منی که من را نشناسد
در خود سفر می کنم که سیاحت خود ، قفل من بودن را می شکند
می ترسم از آن عزتی
که فراموش شود و غیرتی که لگد مال گردد سر را بلند می گیرم که سرافکندگی
من موجب جشن شیطان است میترسم از آن جغد شوم ویرانه های خاموش ، اگر
برفراز خانه ام آشیانه کند
می سازم با اراده ام که همت من ، باغبان گلستان آرزوهاست و ایمان را می شناسم که تقوای من ، کلید باغ بهشت است
و هرگز از آنچه سرنوشت برایم رقم زده است بیمناک نخواهم بود
که من خدا را دارم
بهزاد منطقی نیا
90/08/04