![]() |
بنام خدا
می ترسم از آن منی که من را نشناسد
در خود سفر می کنم که سیاحت خود ، قفل من بودن را می شکند
می ترسم از آن عزتی
که فراموش شود و غیرتی که لگد مال گردد سر را بلند می گیرم که سرافکندگی
من موجب جشن شیطان است میترسم از آن جغد شوم ویرانه های خاموش ، اگر
برفراز خانه ام آشیانه کند
می سازم با اراده ام که همت من ، باغبان گلستان آرزوهاست و ایمان را می شناسم که تقوای من ، کلید باغ بهشت است
و هرگز از آنچه سرنوشت برایم رقم زده است بیمناک نخواهم بود
که من خدا را دارم
بهزاد منطقی نیا
90/08/04
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمیگذاری.
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدت هاست که حس نکرده ام.
پیش ما بیا سر بزن(ضمنا اگه بهت سر زدم وظیفم بوده تو رو خدا این جمله تکراری رو واسم نذاری که خیلی ممنون که سر زدی با یه شعر عاشقونه کوچیکم میتونی)
salam khobin?
khaste nabashin
ziba bod hamshahri
سلام وبت عالیه به منم سربزن